اگه احساس میکنی خیلی شادی و نمیخوای حرفایی رو بخونی که پر از غمه. خواهش میکنم این صفحه رو ببند و برو!!!
نخونش. برای دل خودم نوشتم توی تنهایی خودم. نمیخوام کسی رو ناراحت کنم.اما باید بنویسم تا آروم شم. شاید اینطوری بغضم کمتر بشه.
از امشب مراسم های احیا شروع میشه. اصلا دوست ندارم امسال برم. هر سال با مامان بودم اما امسال. دوست ندارم برم جایی که بیشتر نبود مامان رو بهم نشون بده. دلم میخواد هنوزم حس کنم مامان داره صدام میزنه. دلم میخواد فک کنم هر لحظه ممکنه بیاد توی اتاقم . دلم برای نوازشهاش تنگ شده. برای صداش حتی نماز خوندش.
خیلی سعی کردم یه طوری خودم رو قانع بکنم که میتونم بدون مامان خیلی کارا رو انجام بدم اما نمی شه. سخته. به خدا سخته. چرا همه فک میکنن من، یه دختر نوزده ساله باید عین ادم بزرگا باشم. من هنوز مامانم رو میخواستم. مگه من چیکارکردم که توی بهترین دوران زندگیم باید بدون مادر باشم. منم مثل همه دخترا دلم مامانم رو میخواد.
بازم رفتم توی حال و هوای روزای اولی که مامان رفت.
دلم براش یه ذره شده.اما نیست.
نیست که برم سرم رو بزارم روی بالشتش و بیدار شه نگام کنه و با همه مریض بودنش بهم بگه مگه درس نداری که اومدی اینجا؟؟؟؟
نیست که وقتایی دلم درد میگیره ده بار بهم سر بزنه و مجبورم کنه دارو بخورم.
نیست که برم وایسم نگاه کنم داره با حال مریض هم نماز میخونه.
نیست که مجبورم کنه برم وایسم کنارش و مسواک بزنم. بگه اگه مسواک نزنی دندونات خراب میشه اونوقت مجبور میشی جاش دندون مصنوعی بزاری.
نیست که وقتی میرم دانشگاه زنگ بزنه بگه مراقب باش. زود بیا. هواست رو جمع کن.
نیست که نصیحتم کنه چه طوری درس بخونم.
نیست که بیاد مثل موقعی که هنوز مریضیشو نفهمیده بودیم بیاد بشینه کنارم جلوی کامپیوتر فیلم ببینیم و بخندیم.
نیست که کادوی روز مادر رو بهش بدم و بخنده بگه اه این چیه خریدی چه زشته همین و نگه میدارم برای مادر شوهرت تا دفعه دیگه یادت بمونه این رنگی برای من سی و هشت ساله خیلی پیره.
نیست کهوقتی دل تنگ بودم بیاد بشینه لب تختم و بگه دختر خجالت بکش. این چه طرزشه. درست باش دنیا که به آخر نرسیده.
نیست که بیاد دفترچه یادداشتم رو بخونه و بفهمه تو دلم چی میگذره و بگه جدید چیزی ننوشتی؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟
نیست که برای ثابت کردن علاقش به بابا نامه هایی که دزدکی وقتی بابا سرباز بود و براش می نوشته رو بهم بده بخونم.
نیست که مجبورم کنه حرف بزنم و باهام گریه کنه و بگه مراقب کارایی که میکنی باش.
نیست که بشینم جلوش و موهام رو شونه بزنه و برام ببافه.
نیست که وقتی دارم درس میخونم برام میوه پوست بگیره و بیاره بزاره روی میزم
نیست که جواب تلفنهای دوستام رو بده و بپیچوندشون تا من به درسام برسم.
نیست که نظر بده بگه چی بپوش چه طوری بپوش.
نیست که برم از توی کیف پولش پول بردارم و بگم مامان قشنگم. مامان نازم. برات پونصد تومن گذاشتم. اون بخنده.
نیست که باهاش برم بیرون.
نیست که بیاد اتاقم رو مرتب کنه و همه چی رو بزاره سر جاش. آخرشم کیسه زباله رو نشون بده و بگه خجالت بکش. یه کامیون اشغال اینجا بود.
نیست که ترانه بزارم برقصم و بگه دختره خل برو بشین سر درست.
نیست که بیاد اسپیکر رو خاموش کنه و بگه داری درس میخونی یا اهنگ گوش میدی؟
نیست که برام لباس بدوزه.
نیست که برام یه چادر نماز نو بدوزه.
نیست که چمدونم رو ببنده و گریه کنه و بفرستتم حج.
نیست که موقع بدرقم اشک بریزه و بگه مراقب باش. همرو دعا کن بعدشم مامانت رو
نیست که به دوستم بگه موهاش و شونه کن بلد نیست.
نیست که وقتی صد بار بهش گفتم مامان نیای استقبالم. میگن فرزند باید بره دیدن مادر پدرش. نه اونا بیان و گوش ندادی اومدی مثل ابر بهار گریه کردی و گفتی دلم طاقت نیاورد دیرتر از بقیه ببینمت.
نیست که وقتی بهت گفتن چرا خودت نمیری حج بگی حج من بچه هامن.
نیست که دم افطار خودش رو به آب و آتیش بزنه و یه سفره رنگین درست کنه. تا ما با ذوق بشینیم و افطار بخوریم.
نیست که موقع سحری بیاد بگه پاشو . و غر بزنه بگه عین گربه نگو اوووم .
نیست که مثل احیاهای سالای قبل با هم دعا بخونیم
همه این سالا میگفتم آخه مامان تو چه طوری وقتی دعا میخونی گریت میگیره؟؟؟ حالا می فهمم. چون خودم جای دعا دارم با چند خطی که نوشتم گریه میکنم.
حاضرم هر چی دارم بدم و یه بار دیگه صدات رو بشنوم. برای یه لحظه هم که شده بیای وایسی کنارم بهم یاد بدی چیکار کنم.
مامان میگفتی به اندازه کافی وقتی ازدواج کردی کار خونه میکنی نمیخواد الان دست به چیزی بزنی و به زور بفرستیم سر درسام. نمی دونستی اینقدر زود میری که من مجبور میشم خیلی زودتر از وقتش خیلی کارا رو یاد بگیرم.
مامان من یاد گرفتم غذا بپزم. یاد گرفتم چه طوری ماشین لباسشویی رو روشن کنم. یاد گرفتم چه طوری چایی دم کنم. یاد گرفتم چه طوری باید لباسارو اتو بزنم. یاد گرفتم چه طوری باید خونرو مرتب کنم.
یاد گرفتم وقتی مهمون میاد چه طوری پذیرایی کنم. یاد گرفتم خودم موهام رو شونه بزنم.
همه ی اینا رو یاد گرفتم اما تو نیستی.
همه رفتن احیا. حتی داداشا. من نتونستم. سخته. بدون تو مامان سخته. چرا رفتی آخه؟
من بعد تو کی رو میتونم مامان صدابزنم ؟؟؟
هر کاری میکنم پاشم برات دعا بخونم نمیتونم.
انگار نمیخوام باور کنم باید بدون تو کتاب دعا رو بگیرم دستم.
دلم میخواد مامانم شاد باشه. دلم میخواد قیافش رو وقتی میخنده و شاده بیارم توی ذهنم.
برای شادی مامانم و همه اونایی که این شبا نیستن. یه صلوات بفرستین.
ممنون از لطفتون.